{ ۲۰ مهر ۱۳۸۷ }

دوستی

می خواهم در این سال / درختی را بیارایم در قلبم / و هدیه هایی بر آن بگذارم / در آن بیاویزم نام های رفقایم را،/ رفقای زن و مرد / رفقایی که در دوردست ها زندگی می کنند / و نام آن هایی، که در نزدیکم زندگی می کنند / نام رفقای قدیمی و دوستان جدید را / آن هایی، را که مرتب می بینم / و آن هایی را که به ندرت می بینمشان، / آن هایی را که گاه گاهی فراموش شان می کنم / دوستان زمان های سخت / و دوستان ساعات شادی را /  آن هایی را که من آزردم شان /بدون این که بخواهم،/ و آن هایی که مرا آزردند / بدون این که بخواهند، / آن هایی را، که من به آن ها / مدیونم، / و آنهایی که به من کمی مدیونند / آن هایی که نامی دارند / و آن هایی که نامی ندارند /  درختی با ریشه هایی عمیق / که به خاطر آن شاخه هایش هرگز / از قلبم گسیخته نمی شوند / درختی با شاخه های طویل؛ / برای نام های جدید / نامهایی از همه جا، که به آن می پیوندند / این درختی است، که سایه اش بسیار دلچسب است، / با آن دوستی، / در مبارزه ی روزمره ی زندگی / مکان آرامش می شود / درختی که رویش روح دوستی است / روی هر تفنگ یک گل / از هر گریه یک لبخند / از خشم، بخشش / و از هر قلبی /مکانی برای عشق می سازد.

  • موضوع: شعر
  • نویسنده: سیاوش
{بدون دیدگاه}
{ ۱۳ مهر ۱۳۸۷ }

او حسود بود

از این شاعر همین یه کتاب رو خوندم، اشعار این کتاب بر میگرده به سالهای قبل از انقلاب روسیه، دید زنانه و لطیفی نسبت به همه چیز داره و بسیار زیبا توصیف میکنه.

او حسود بود

او حسود بود، نگران و آسیب پذیر،

دوستم داشت

چون بتی مقدس،

اما پرنده سفیدم را کشت

تا دیگر نتواند از گذشته ها نغمه سرایی کند.

شامگاهان پا درون اتاق نگذاشته گفت:

عاشقم باش، بخند، شعر بگو!

من پرنده شاد را

در کنار درخت صنوبر چال کردم

و قول داد دیگر گریه نکنم،

اما دل من بدل به سنگ شد،

و پرنده ترانه شیرین خود را

همیشه و همه جا تنها در گوش من خواند.

آنا آخماتووا- شاعره روس

از کتاب: خاطره ای در درونم است.

  • موضوع: شعر
  • نویسنده: سیاوش
{دیدگاه} ۵