هو المصور
امروز یکی از متفاوت ترین روزهای زندگیم رو تجربه کردم یکی از اون روزایی که همیشه تو رویاپردازی هام بهش بر می خوردم. امروز با یه دوست آشنا شدم، یه دوست جدید و در عین حال قدیمی؛ دوستی که انگار سالهاست با هم آشناییم دوستی که امیدوارم برای همیشه با هم دوست بمونیم دوستی که انگار همه چیز من رو میشناسه و نمی تونم براش رول بازی کنم و این خیلی خوبه چون من رو خالص می بینه، همونطوری که هستم. جنس نگاه دوستم رو می شناسم انگار که باهاش زندگی کردم، شاید هم تو زندگی قبلیم وقتی موجود دیگه ای بودم زندگی کرده باشم کسی چه می دونه. باید اعتراف کنم که امروز وقتی برگشتم دلم می خواست وسط خیابون زانو بزنم و فریاد بکشم و بگم خدای مهربون خدای بزرگ چقدر خوب قدرتت رو نشونم دادی خدایا بارها قدرتت رو موقع صعود به کوه ها دیده بودم همون قدرتی که بهم میدی تا با تمام ناتوانی هام به قله ها برسم، امروز ولی از زاویه ای دیگه بهم ثابت کردی که چقدر حضور داری.
آرمین
آره می فهمم چی میگی منم وقتی دایناسور بودم از این دوستا داشتم
آبان ۲, ۱۳۸۷ >> ۱:۵۹ ب.ظ
nina
سلام، از این که با لنز دوربینت و حس گرمت منو به دیدن قشنگی ها و سادگی ها بردی سپاسگزارم. خیلی لذت بردم. ضمنا به این قلم شیوا و فن نگارشت هم تبریک میگم، خیلی دوست دارم با آدمایی که می دونن چطوری باید از زندگی کردن لذت برد آشنا بشم. از این که فرصتی پیدا کردم برای درج کلمات خودم، هم شاد شدم… درود بر شما
آبان ۱۲, ۱۳۸۷ >> ۱۰:۵۷ ق.ظ
مریم
به قدری از عکس هاتون لذت بردم که نمی تونم با کلمات بنویسم.بر این نگاه و بر این همه لطافت درود.
آبان ۱۴, ۱۳۸۷ >> ۱۱:۴۴ ب.ظ
امید زارع
aaaasheghetaaaaam refigh delaaam shodeh baraaat ye zareh!!!!
آبان ۲۵, ۱۳۸۷ >> ۱:۳۴ ب.ظ
پاشا جون
به به من اگه میدونستم اینقدر خوشبحالت میشه بنده هم چترتون میشدم شاید از این رفقا پیدا میکردم
به هر حال تبریک
آبان ۲۷, ۱۳۸۷ >> ۲:۳۶ ق.ظ
سمیرامیس
بابا من همش به همه میگم که من این حس رو در مورد بعضی آدما تجربه میکنم گاهی، که انگاری زندگی قبلی باهاشون آشنا بودم! همه میخندن! میگن دیوونی! من دلم میخواد دیوونه باشم ولی با همین فکرا زندگی کنم. این چه وضعشه آخه!!!!!
دی ۱۷, ۱۳۸۸ >> ۱۰:۳۷ ب.ظ