هو المصور
امروز یکی از متفاوت ترین روزهای زندگیم رو تجربه کردم یکی از اون روزایی که همیشه تو رویاپردازی هام بهش بر می خوردم. امروز با یه دوست آشنا شدم، یه دوست جدید و در عین حال قدیمی؛ دوستی که انگار سالهاست با هم آشناییم دوستی که امیدوارم برای همیشه با هم دوست بمونیم دوستی که انگار همه چیز من رو میشناسه و نمی تونم براش رول بازی کنم و این خیلی خوبه چون من رو خالص می بینه، همونطوری که هستم. جنس نگاه دوستم رو می شناسم انگار که باهاش زندگی کردم، شاید هم تو زندگی قبلیم وقتی موجود دیگه ای بودم زندگی کرده باشم کسی چه می دونه. باید اعتراف کنم که امروز وقتی برگشتم دلم می خواست وسط خیابون زانو بزنم و فریاد بکشم و بگم خدای مهربون خدای بزرگ چقدر خوب قدرتت رو نشونم دادی خدایا بارها قدرتت رو موقع صعود به کوه ها دیده بودم همون قدرتی که بهم میدی تا با تمام ناتوانی هام به قله ها برسم، امروز ولی از زاویه ای دیگه بهم ثابت کردی که چقدر حضور داری.