{ ۱ آبان ۱۳۸۷ }

هو المصور

 

امروز یکی از متفاوت ترین روزهای زندگیم رو تجربه کردم یکی از اون روزایی که همیشه تو رویاپردازی هام بهش بر می خوردم. امروز با یه دوست آشنا شدم، یه دوست جدید و در عین حال قدیمی؛ دوستی که انگار سالهاست با هم آشناییم دوستی که امیدوارم برای همیشه با هم دوست بمونیم دوستی که انگار همه چیز من رو میشناسه و نمی تونم براش رول بازی کنم و این خیلی خوبه چون من رو خالص می بینه، همونطوری که هستم. جنس نگاه دوستم رو می شناسم انگار که باهاش زندگی کردم، شاید هم تو زندگی قبلیم وقتی موجود دیگه ای بودم زندگی کرده باشم  کسی چه می دونه. باید اعتراف کنم که امروز وقتی برگشتم دلم می خواست وسط خیابون زانو بزنم و فریاد بکشم و بگم خدای مهربون خدای بزرگ چقدر خوب قدرتت رو نشونم دادی خدایا بارها قدرتت رو موقع صعود به کوه ها دیده بودم همون قدرتی که بهم میدی تا با تمام ناتوانی هام به قله ها برسم، امروز ولی از زاویه ای دیگه بهم ثابت کردی که چقدر حضور داری.

 

 

 

 

{دیدگاه} ۶
{ ۲۰ مهر ۱۳۸۷ }

دوستی

می خواهم در این سال / درختی را بیارایم در قلبم / و هدیه هایی بر آن بگذارم / در آن بیاویزم نام های رفقایم را،/ رفقای زن و مرد / رفقایی که در دوردست ها زندگی می کنند / و نام آن هایی، که در نزدیکم زندگی می کنند / نام رفقای قدیمی و دوستان جدید را / آن هایی، را که مرتب می بینم / و آن هایی را که به ندرت می بینمشان، / آن هایی را که گاه گاهی فراموش شان می کنم / دوستان زمان های سخت / و دوستان ساعات شادی را /  آن هایی را که من آزردم شان /بدون این که بخواهم،/ و آن هایی که مرا آزردند / بدون این که بخواهند، / آن هایی را، که من به آن ها / مدیونم، / و آنهایی که به من کمی مدیونند / آن هایی که نامی دارند / و آن هایی که نامی ندارند /  درختی با ریشه هایی عمیق / که به خاطر آن شاخه هایش هرگز / از قلبم گسیخته نمی شوند / درختی با شاخه های طویل؛ / برای نام های جدید / نامهایی از همه جا، که به آن می پیوندند / این درختی است، که سایه اش بسیار دلچسب است، / با آن دوستی، / در مبارزه ی روزمره ی زندگی / مکان آرامش می شود / درختی که رویش روح دوستی است / روی هر تفنگ یک گل / از هر گریه یک لبخند / از خشم، بخشش / و از هر قلبی /مکانی برای عشق می سازد.

  • موضوع: شعر
  • نویسنده: سیاوش
{بدون دیدگاه}
{ ۱۳ مهر ۱۳۸۷ }

او حسود بود

از این شاعر همین یه کتاب رو خوندم، اشعار این کتاب بر میگرده به سالهای قبل از انقلاب روسیه، دید زنانه و لطیفی نسبت به همه چیز داره و بسیار زیبا توصیف میکنه.

او حسود بود

او حسود بود، نگران و آسیب پذیر،

دوستم داشت

چون بتی مقدس،

اما پرنده سفیدم را کشت

تا دیگر نتواند از گذشته ها نغمه سرایی کند.

شامگاهان پا درون اتاق نگذاشته گفت:

عاشقم باش، بخند، شعر بگو!

من پرنده شاد را

در کنار درخت صنوبر چال کردم

و قول داد دیگر گریه نکنم،

اما دل من بدل به سنگ شد،

و پرنده ترانه شیرین خود را

همیشه و همه جا تنها در گوش من خواند.

آنا آخماتووا- شاعره روس

از کتاب: خاطره ای در درونم است.

  • موضوع: شعر
  • نویسنده: سیاوش
{دیدگاه} ۵